اطلاعات
فیلم تلویزیونی چشم های نامحسوس
نویسنده Action Crew در دسته : فیلم های تلویزیونی در تاریخ : شهریور ۱۶م, ۱۳۸۸
فیلم تلویزیونی چشم های نامحسوس

فیلم تلویزیونی “چشمهای نامحسوس” به تهیه کنندگی علی اصغر صادقی و کارگردانی محسن موسویان. این فیلم، آخرین کار زنده یاد پیمان ابدی است که در آن طراحی، کارگردانی و انجام صحنه های اکشن و بدلکاری را بر عهده داشت. یادش گرامی.












تاریخ : چند روز قبل از ، ۲۳ مرداد ماه سال ۱۳۸۸
موضوع : اعلام زمان پخش فیلم چشمهای نامحسوس از شبک یک سیما
چشمهایم چقدر دلتنگ هستند و چقدر بی قرار …
چشمهایم چقدر مشتاق هستند و چقدر بی قرار …
چشمهایم عطشی دارند وصف ناپذیر …
چشمهایم منتظرند , به طرزی وصف ناپذیر …
میخواستم ببینمش …
اما حالا که زمانش فرا رسیده …
آه که چقدر سخت است …
چقدر سخت است …
چقدر …
کاش چشمهایم هرگز هوس دیدن چشمهای نامحسوس به سرشان نزده بود …
کاش این آرزویم نیز چون آرزوهای دیگرم به خاک سرد گور , سپرده میشد …
مضطربم …
وحشت زاده …
و باز هم با شوقی وصف ناپذیر …
نمیدانم چه خواهم کرد …
نمیدانم چه خواهد شد …
نمیخواهم بدانم …
فقط در آخرین سکانس این فیلم سیاه , فریاد خواهم زد :
پیمان بمان
عصر جمعه صدای عاشقان تو , عرش را به لرزه خواهد درآورد , که :
پیمان بمان
پیمان بمان …
پیمان بمان … …
پیمان بمان … … …
روحش شاد
خدایش بیامرزاد
________________________________________________________________________________________
تاریخ : جمعه ، ۲۳ مرداد ماه سال ۱۳۸۸
موضوع : داستان پخش فیلم چشمهای نامحسوس از شبک یک سیما
انتظارها به پایان میرسد …
و فیلم اینگونه آغاز میشود :
به نام خدا
به یاد زنده یاد پیمان ابدی
چشمهای نامحسوس
چشمها خیس خیس میشوند و دلها خون ….
و فیلم بی هیچ تجلیلی از او ، اینگونه تمام میشود :
با تشکر از اعضای خانواده
ابدی
.
.
.
فقط همین ….
_________________________________________________________________________________________
تاریخ : بعد از پخش فیلم
موضوع :احساس من پس از پخش فیلم چشمهای نامحسوس از شبک یک سیما
دیدیم …
همه دیدیم …
که کاش نمیدیدیم …
حتی صدایم از گلویم در نمی آمد که بگویم :
پیمان نرو …
پیمان بمان …
کلی حرف دارم و از دلتنگی ها لبریزم …
فرصتش نیست …
اشک هایم مجال نمیدهند …
برمیگردم .
فقط یک سوال :
از خودم …
از شما …
از دستیار اولش ….
این صحنه آخر که در فیلم به نمایش درآمد , همان صحنه بود ؟
شما را به خداوندی خدا جوابم را بدهید که امیدوارم آن نبوده باشد …
که اگر باشد …
اگر باشد …
من نیز شاهد پرواز او بودم , بی این که کاری توانسته باشم برایش انجام دهم …
جز همان صدای زیر آوار بغض مانده ام که میگفت :
پیمان …
کاش نمیرفتی …
کاش ….
حسرت های زندگی تمامی ندارند …
آه …
دیدگاه توسط چشمک — ۱۳۸۸/۰۶/۱۷در ۱۷:۰۹
یادش همچون نامش ابدی
دیدگاه توسط 4444 — ۱۳۸۸/۰۶/۲۵در ۰۱:۰۳
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …!
دیدگاه توسط setareh — ۱۳۸۸/۰۷/۰۷در ۱۹:۵۶